تبليغاتX
نجوای باد

نجوای باد

کوچ!

If you forgive me all this,
And if I forgive you all that,
We forgive and forget and it's all coming back to me...

-----------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- می دانید، خلاصه می گویم، رفتم اینجا، البته نه این که اینجا را ببندم، هر چه کردم دیدم دلم نمی آید. می گویم خدا را چه دیدی؟ بلکه باز هم یک روز حرفی داشتی که فقط به درد این "نجوای باد" ات بخورد. این است که کوچ می کنم. ولی اینجا را شاید همچنان برای دل خودم آپ کنم!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 23:1  توسط مرتضی  | 

There was a time that fire was burning bright...

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 8:54  توسط مرتضی  | 

واقعیت است دیگر، کاری اش نمی شود کرد...

واقعیت است که مدت هاست که دیگر چیزی برای نوشتن در اینجا ندارم.

واقعیت است که مدت هاست که هیچ ننوشته ام.

واقعیت است که شده ام مثل یک کوزه لبالب پر، این روزها فقط یک تلنگر می خواهم که سرریز کنم، البته گاهی همان هم لازم نیست.

دوستان می دانند، واقعیت است که انصافا حافظه خوبی دارم. در این حد که اسم "فلرتیشیا" را هم هنوز فراموش نکرده ام. (فلرتیشیا اسم همان دختر لی لی پوتی در سفرهای گالیور بود!) همین طور بسیاری از خاطره ها و احساساتم را. بعید هم می دانم که به این زودی ها فراموش کنمشان. در واقع فعلا که نه می خواهم و نه می توانم که چیزی را فراموش کنم.

واقعیت است که الان دیگر مدت هاست که چندان خیری به کسی (به طور خاص دوستان نزدیکم) نرسانده ام، پیشتر ها، زمانی بود که اگر هم کاری از دستم بر نمی آمد، لااقل می توانستم گوش بدهم و خاموش بمانم. ولی الان همه گوش شده اند و من زبان... واقعا ممنونم از مجید، امین، علی، حمزه، محمدرضا، سلمان، فرید، آرش و ... (الان بیش از این حضور ذهن ندارم، شرمنده اگر کسی از قلم افتاده!) که کم پیش نمی آمد که با خزعبلاتم سرشان را درد بیاورم!

و البته این هم واقعیت است که از راهی که رفته ام اصلا پشیمان و متاسف نیستم. گمان هم نمی برم که روزی بشوم. حتی می توانم بگویم از مسیری که رفته ام خوشحالم گو این که شاید بد شانسی هم آورده باشم، البته اگر کسی را رنجانده ام واقعا عذر می خواهم و متاسفم ولی غیر از آن، نه! اصلا!

می دانید،

اینجا تا زمانی که واقعا حرف تازه ای برای نوشتن پیدا نشود تعطیل خواهد بود.

--------------------------------------

پی نوشت:

۱- سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 13:30  توسط مرتضی  | 

یه شعر داره سلین دیون خیلی قشنگه میگه:

it's just a game of love, love, love
even though it hurts me baby,
I can never give you up...

خداییش قشنگ نیست؟

-------------------------------

پی نوشت:

1- میگن عجله کار شیطونه! ولی همیشه هم این جوری نیست!
2- معلومه که نه!
۳- خوب برای من که چیزی که عوض نشده، قرار هم نیست که عوض بشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 13:46  توسط مرتضی  | 

شب و نگاه خیس سردی، پشت حصار لحظه هاست
بال و پرت اگر که بسته است، شوق پریدنت کجاست؟

نذار که شعله نگات خونه رو آتیش بزنه
عروسک کوچیک تو، تو قاب آینه بشکنه

غرور آسمون رو بشکن، قفس برای تو کمه
رو زخم کهنه ی دل تو فقط رهایی مرهمه...

 

-----------------------------------------------------------

پی نوشت:

۱- اگه گفتین کی خونده اینو؟ باید خیلی این کاره باشین تا بدونین! نمونه برداری من یک نفر بین ۱۶ نفر  بود که تازه اونم درست و حسابی یادش نبود!

۲- امروز کشف کردم که درسته که حق قضاوت نسبت به بقیه رو نداریم، ولی یه چیزایی وجود داره که تو فرنگ بهش میگن Fact! اینا رو میشه فهمید یا رو وجودشون نظر داد! 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 16:8  توسط مرتضی  | 

حال همه ما خوب است،

ولی تو باور نکن...

-----------------------------------

پی نوشت:

1- Now these broken dreams have woken me...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 19:43  توسط مرتضی  | 

You are the reason - Part I

A shadow in the moonlight, here she comes to me,
We sit and talk about it all,
And out in the distance, a dream is over,
All I've been working for,
  
This is not how I want you to see me,
I have done the best I can,
Now the only thing I believe in,
Is a woman and a man;
  
You are the reason I'll stay in the fight
When I can't take it anymore,
You are the reason I wake in the night,
And say that I was only dreaming of it all...

---------------------------------------------------------

پی نوشت:

1- خدا رو چه دیدی؟ شاید یه روز نصفه دومش رو هم اینجا نوشتم!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 15:36  توسط مرتضی  | 

- سلام!

- علیک سلام!

----------------------------------------

پی نوشت:

۱- همین!

۲- آلبوم جدید کریس دی برگ هم اومد!

۳- زیاده؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 15:52  توسط مرتضی  | 

به نقل از وبلاگ یک دوست ناشناس!:

-صبر کردن اگر "تا کی"اش معلوم باشد، می شود معامله!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 16:37  توسط مرتضی  | 

وضع غریبیه!

این بغضه گیر کرده تو گلوم!

نه میاد بالا نه میره پایین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 21:4  توسط مرتضی  |